مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

331

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خواهد داد . و اما هزار ، عطيت ملك است . همه‌كس برو قادر نيست . بزرگان دولت ، او را تصديق كردند و گفتند : همه‌كس چون تو نتواند بود . ملك گفت : راست مىگويد . و لكن اين مرد ، غريبست و در شهر ما اين گرمابه بنا نهاده . اگر او را اجرت بيشتر دهند ، اسراف نخواهد بود . كه لا سرف فى الخير ، يعنى در خوبى ، اسراف نباشد . و لكن شما هريك صد دينار و يك مملوك و يك كنيز به او بدهيد . بزرگان دولت ، فرمان ملك قبول كردند و هريك ، صد دينار و يك كنيز و غلامكى بابو صبر بدادند . و بزرگان در آن روز ، چهار صد تن در گرمابه بودند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و سى و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، آنچه كه بابو صبر از بزرگان دولت عايد شد ، چهل هزار دينار و چهار صد مملوك و چهار صد كنيزك بود . و اما ملك ، ده هزار دينار و ده تن غلام و ده تن كنيز بر وى عطا فرمود . آنگاه ابو صبر پيش رفته ، در برابر ملك زمين ببوسيد و گفت : اى ملك پيروزبخت ، من همه غلامان و كنيزان در كدام مكان جاى دهم ؟ ملك گفت : من بزرگان دولت خود را به اين كار نفرمودم مگر از آن‌كه مالى بسيار از بهر تو جمع شود كه هروقت تو شوقمند بلاد و پيوندان خود شوى و قصد سفر كنى ، مالى بىشمار از اين سفر ببرى و در شهر خود بعيش و كامرانى زندگانى كنى . ابو صبر گفت : اى ملك ، اين‌همه غلامان و كنيزكان ، ملوك را شايد . اگر از براى من بدل اينها نقد دهند ، هرآينه از اين‌همه غلام و كنيز بهتر است . از آن‌كه هرچه من پديد آورم ، بخورش و پوشش آن‌ها صرف مىشود . ملك گفت : راست گفتى . ايشان به قدر لشكر شدند . تو بسير كردن ايشان مقدرت ندارى . و لكن هريكى از ايشان بيك صد دينار به من به فروش . ابو صبر گفت : به همين قيمت فروختم . در حال ، ملك ، خازن را بحاضر آوردن مال بفرمود . خازن ، مال حاضر آورده ، قيمت تمامت ايشان را بشمرد و ملك ، ايشان